|
پنجره تا پنجره چشم من و دست من، + نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 5:33 توسط تنهاترين آدم دنيا |
کاش دليل اين همه سکوت را مي دانستم + نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 5:27 توسط تنهاترين آدم دنيا |
چقدر روزهای نبودنت دیرمی گذرد چه سخت است نبودن مهربانی ات چه تلخ است لحظه های بی توبودن امشب بازبیدارم امشب دوباره به عکست خیره شده ام امشب تاصبح نگاه عکست می کنم توچقدرآرامی دلم می خواهدهمیشه از این آرامش . آرامش بگیرم نمی دانی دستام برای لمس دستهای مهربانت چقدر بی تابند
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 9:5 توسط تنهاترين آدم دنيا |
من ازمردن نمی ترسم،هراس از زندگی دارم که هر روزش مثه دیروز،از این تکرار بیزارم من از مردن نمی ترسم،که هر چی باشه یکباره هراس از زندگی دارم،که دردش پر ز تکراره اگه زندگی همینه،آره من عاشق مرگم می خوام از شاخه بیفته،دونه آخر برگم زندگی مثه یه داسه،آدما مثل درختن ظریفاشون زود میمیرن،دیرتراونا که سختن این دیگه دست آدم نیست،زورکی میاد به دنیا به خودش میاد می بینه،افتاده تو قعر دریا کسی از ما نمی پرسه،دنیا اومدن به زوره یکی سالمه ،یکی نه،یکی افلیج، یکی کوره به خودش میاد یه وقت که،واسه برگشت خیلی دیره می کنه جون روزی صد بار،روزی صد دفعه می میره من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست من كه ميدانم اجل نا خوانده و بيداد گر + نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 8:58 توسط تنهاترين آدم دنيا |
وقتی از پنجره کوچه صدایم کردی کفشـــــــی ازدربه دری نیز به پایــــــم کردی من سرم گرم خودم بود که با حیله عشق آمدی بی سبب از خویش جدایم کردی سخن از همدلی و همسفری بود که باز در پس وسوسه ای گنــــگ رهایم کردی به جز از خویش بریدن به جز از دلتنگی بگو ای عشق بگـــــــو تا چه برایم کردی می روی مسئله ای نیست ولی حیف نبود پشت این کوچه بن بست رهایم کردی + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 9:42 توسط تنهاترين آدم دنيا |
به نام خدایی که گوهر محبت را در صفحه قلب ها جای داد حقیقتش این بار که برایت مینویسم نه شب است نه سکوت فقط عاشقی است . پس مینویسم عشق من سلام ٬ نمی دانم چرا بعضی ها تصور می کنند همیشه نامه را باید برای آنهایی که دورند نوشت ؟ بر خلاف من که اغلب با خود می گویم آنهایی که به بهانه نزدیکی نزدیکترند احتمال دوریشان بیشتر است پس نامه را باید اول برای آنها نوشت حتی اگر میلشان باشد جور دیگری پاسخ دهند یا شاید معتقد باشند ( این که جوابی ننویسند ٬ جوابی است ) این که روزها نیستی مثل ماه ٬ تمرینی است برای شمردن بهانه و نوشتن ترانه . دیدم کسی جایی برای کسی نوشته بود : هر ستاره شبی است که از تو دورم ٬ آسمان چه پر ستاره است . دلم میخواد یه جوری زندگی کنم که آدما بهش میگن عجیب ! فقط به تو سلام کنم ٬ فقط با تو حرف بزنم ٬ فقط واسه تو دعا کنم ٬ فقط تو چیز یادم بدی ٬ دستم فقط تو دست تو باشه ٬ به جاش تو هم فقط مال من باشی . میدونم این دلیل واسه آدم های اینجا قانع کننده نیست که ما بگیم چون اینجا همه باهامون حرف میزنن بعدش هم به هم حسودیشون میشه ٬ میریم یه جای دور ٬ عزیزم ما محکومیم به تحمل آدم هایی که زندگیمونو چه بخوایم ٬ چه نخوایم می سازن ٬ اما من میگم بیا بریم یه جا که هیچ کس نباشه که حتی اسمتو یاد بگیره چه برسه به این که صدات کنه ! عزیزم زندگی من بخوای ٬ نخوای مال توئه ... آخه تا عاشقت شدم شاعری کردی خودت نوشتی ٬ بازم واسم بنویس ٬ غزلت آرومم میکنه ٬ شعر نوت تازم میکنه ٬ نگاهتم که دیگه هیچ چی باهاش زندگی میکنم خلاصه که حسابی رو اسم همه خط کشیدی ٬ رو تموم شماره های جدول دلم ٬ عمودی ٬ افقی اون حرفای عاشقانت ٬ به خدا همش تویی آخه من از دست تو چیکار کنم ؟ قول میدم اگه اونی که میخوای نیستم یادم بدی زود یاد میگیرم همونی میشم که میخوای مثل رعد و برق ٬ البته بستگی به چشمای تو داره ٬ اینجوری خوبه ؟ ... گاهی دلم میخواد بدونی حال من چه جوریه ٬ اما بدان که من همیشه حال تورو میدونم اغلب دلم برات تنگ میشه هر لحظه یک بار تنفست میکنم جای تعجب نیست آره یک دیوانه داره باهات حرف میزنه خودت قضاوت کن که اون اول دیوونه نبود و حالا خوشحاله که تو دیوونش کردی . ای خود حقیقتای سوال همه جوابها ٬ دوست دارم همیشه و هر لحظه کنارم باشی که هیچ وقت احساس دل تنگی نکنم . راستی چه حکمتی است که من بیشتر غروب ها دلم برای تو تنگ می شود ؟ ! نه نه فکر نکنی که خورشیدی ٬ نه عزیزم خورشید شبها می رود و گل های آفتاب گردان را به حال خود می گذارد و اما جالب است که تو مهتاب هم نیستی که روزها بروی در حقیقت تو هیچ وقت نمیروی که قرار باشد بیایی . عجیب دوستت دارم ٬ ساده نوشتم ٬ ولی ساده دوستم نداشته باش ٬ من به همین دوست داشتن تو راضی ام تو هم به همین راضی باش من چیزی جز این نمی خوام . بگذار همین جور مثل برفی که از کوه سرازیر شده و مسیر آسمان رو طی میکنه و دباره به دریا باز می گرده دوستت داشته باشم . نازنینم ٬ حالا که دارم با تو درد دل میکنم بهتر است که بگویم عکس نازتو گذاشتم کنارم دارم باهاش درد دل میکنم . گاهی عکستو نوازش میکنم ٬ گاهی میزارمش روی قلبم ٬ یه وقت هم برات شعر میخونم ٬ فال میگیرم ٬ بی پرده واست بگم ٬ با عکست زندگی میکنم میدونی عزیزم من واسه تو نامه مینویسم راستش دوریت بد جوری دیوونم کرده ٬ هیچ وقت دوست نداشتم که واسه کسی چیزی بخونم یا بنویسم ٬ فرقی نمیکنه چه شعر عاشقونه چه یه متن پاییزی ٬ این بارم برات اعتراف میکنم من عاشق اون لحظه هام که واست شعر و نامه بخونم ٬ واسه اون وقتایی که دور از چشم های دنیای پر هیاهوی اینجا تا آخرش قشنگ نگام میکنی . ! جوری که دلم میخواد بالاخره که این جوری بگم سایه لطفت افتاده رو تموم زندگیم ٬ جرقه یک نگاهتو با هزار تا دنیا عوض نمی کنم چند لحظه ناقابل خودتو بزار جای من ببین من چی میکشم ؟ آرزومه که تو مسابقه سرنوشت مدال اول خوشبختی رو بندازم دور گردنت ٬ اون دیگه آخر دنیا میشه اون روز چی میکنی ؟ حالا یکم صبر کن ٬ خیلی مونده ٬ تحمل کن . کم کم امتحانا یکی یکی تموم میشه و افتخارش واست می مونه و لذت زحمات همیشگی ات ٬ کاش یه معجزه ای بشه ٬ چه میدونم مثلا یه پیغامی از آسمون واست بیاد یکی بگه به تو که من چقدر دوست دارم ٬ این آخری اگه بشه دیگه هیچی نمیخوام . من دری که با کلید آن تو را شناختم هیچ وقت نخواهم بست . من مدت هاست که هر چه میگذرد بی دلیل بیشتر دوستت دارم اما این بار نه مثل مجنون ٬ نه مثل لیلی ٬ نه مثل فرهاد و نه مثل شیرین فقط مثل خودم تا هر وقت که بخواهی دوستت دارم . راستی نمی دانم چرا اینها را برایت نوشتم ٬ شاید دل تنگی های چند ماهه ام ته نشین شده و کار دست سیاهی های لینکم داده خوب میدانم به روزگار نمی شود خرد گرفت اما به عشق چرا ٬ گیریم که روزگار توانایی دو رنگه داشتن ما را داشته است تکلیف دل هایمان چه میشود ؟ نگذار تسلیم معادله دل و دیده شویم ٬ نگذار برای گفتن دوستت دارم امروز که نشد باشد برای فردا را بیاوریم . یک نتیجه شبانگاهی به من آموخت : اگر کسی ٬ فکری ٬ دلی یا حتی شماره ای بخواهد مشغول کسی باشد شب و روز و ماه و خورشید نمی شناسد و اگر کسی دلتنگ دیگری باشد آمدن و دیدنش اندک لرزشی در نقطه ای از دل عاشقش می اندازد . و من هم در اخر از سهراب سپهری نیم اجازه ای گرفته و مینویسم : تا تو هستی زندگی باید کرد ٬ کسی که نبودن تو حتی در تخیلش هم نمی گنجد . راستی خیلی کتابی صحبت کردیم من میخوام برات یه متن عاشقونه هم بنویسم پس گوش کن : مرا دریاب ... ! چگونه رهایی یابم از موج پر تلاطم چشمانت که دریای مواج چشمانت مرا در خود بلعید چگونه از تیری که از کمان ابروانت رها میشود در امان باشم که مرا در حصار عشقت گرفتار کرد چگونه غم این دل شیدا را با تو باز گویم در حالی که تو استاد مجنون بوده ای و رهبر فرهاد چگونه مثنوی بلند نگاهت را بسرایم بطوری که نوای زندگی را با دلی آکنده از عشق می سرایی که تو بهترین نوازنده نوای عشق هستی بهترینم چگونه انوار پرتو های قلبت را به جان بخرم که خورشید اعظم از پرتو های روشنایی تو خجل است چگونه عشقم را به تو ابراز کنم که تو عشق را تا مرز جنون طی کرده ای چگونه ........؟ چگونه .........؟ چگونه .........؟ پس مرا دریاب ......!!! فراموش نکرده ام وقت رفتنت را وقتی کسی جز تو مرا ندید و من هم کسی را جز تو ندیدم + نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 10:51 توسط تنهاترين آدم دنيا |
توی مرداب نگاهت یه نفر داره میمیره دست و پا میزنه اما واسه موندن خیلی دیره یکی اینجا روبرومه که خراب آرزوشه یه مسافر غریبس که با مردم نمیجوشه یکی که بخاطر تو با یه دنیا در میوفته حتی واسه بی وفائیت شعر عاشقونه گفته روبروم نشسته بی تو زل زده تو چشمای من میگه با سرخی آواز تلخی سکوت و بشکن اون منم همون که عشقت مثه ایینه روبروشه اون منم همون غریبه که با هیچکس نمیجوشه یکی که فروغ چشماش از همون مرداب خیسه خط به خط گلایه هاشو میخونه نمی نویسه + نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 11:42 توسط تنهاترين آدم دنيا |
نیمه شب آواره و بی حس و حال همچو رازی مبهم و سر بسته بود دامنش شد خوابگاه خستگی مسته او بودم ز دنیا بی خبر گفتمش در عشق پا بر جاست دل گفت... گفتمش عشقت به دل افسون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش روزگار... یار ما بر سر پیمان خود محکم نبود بخت بد بین وصل او قسمت نشد + نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 11:40 توسط تنهاترين آدم دنيا |
خدای من + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 9:19 توسط تنهاترين آدم دنيا |
چندیست تمرین می کنم من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نیست .... تا بعد، بهتر می شود .... فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین ! خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست ! این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم ((باید فراموشت کنم )) + نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388 19:22 توسط تنهاترين آدم دنيا |
|
| |||||