تبليغاتX
دلشکسته تنها

دلشکسته تنها

پنجره تا پنجره
فاصله تا فاصله
رفتم و مست آمدم،
وای بر این حوصله.
باز مرا مست کن،
بی خبر از هست کن،
بوی تو یک جام از،
سِکر شراب سُله.
وای سرم گیج رفت،
باز شدی زلزله،
آمدی و رد شدی،
از پس این پنجره.
چشم،
تو را دیده باز.
حس،
تو را چیده باز.

 چشم من و دست من،
آخر از این فاصله؟!
لحظۀ دیدار تو،
واژه که یادم نبود
از گذر ثانیه،
هیچ حواسم نبود
باز هم آخر نشد،
لب زلبم وا شود.
راز مگوی دلم،
پیش تو رسوا شود.
رفتی و تاریک، من
کوچۀ باریک، من
باز در این نو بهار،
زخمۀ پائیر، من
آه از این عاشقی
که نتوانیش گفت.
ترسم از آنست دل
ساده ببازیش و مفت.
کاش که جرأت کنم
باز کنم پنجره ،
بلکه شود اندکی،
کم کنم این فاصله

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 5:33 توسط تنهاترين آدم دنيا |


کاش دليل اين همه سکوت را مي دانستم
 
من غرق در سکوتي سردم و تو در خنده هاي گرم چنان مستانه به سر مي بري که دگر هيچ يادي از کسي که ساليان سال تو را عاشقانه مي نگريست و صادقانه دوست داشت نمي کني
 
آري...
 
من دگر براي تو تمام شده ام و با رفتنت مرا از پيش تنهاتر کردي شايد تو اکنون خوشبخت باشي کاش مي دانستي که من آرزويي جز شاد بودنت ندارم

 
کاش...
 
اما تو رفتي و حتي براي احترام به تمامي روزهايي که در کنارم بودي نگاهي به نشانه عشق نکردي و من دوباره شکستم و اين بار آنقدر خرد شدم که ساده مي گويم

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 5:27 توسط تنهاترين آدم دنيا |


 

چقدر روزهای نبودنت دیرمی گذرد

چه سخت است نبودن مهربانی ات

چه تلخ است لحظه های بی توبودن

امشب بازبیدارم

امشب دوباره به عکست خیره شده ام

امشب تاصبح نگاه عکست می کنم

توچقدرآرامی

دلم می خواهدهمیشه از این آرامش . آرامش بگیرم

نمی دانی دستام برای لمس دستهای مهربانت چقدر بی تابند

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 9:5 توسط تنهاترين آدم دنيا |


 

من ازمردن نمی ترسم،هراس از زندگی دارم
 

که هر روزش مثه دیروز،از این تکرار بیزارم


من از مردن نمی ترسم،که هر چی باشه یکباره

 

هراس  از زندگی دارم،که دردش پر ز تکراره
 
 

اگه زندگی همینه،آره من عاشق مرگم

 

می خوام از شاخه بیفته،دونه آخر برگم

 

زندگی مثه یه داسه،آدما مثل درختن

 

ظریفاشون زود میمیرن،دیرتراونا که سختن 

 

این دیگه دست آدم نیست،زورکی میاد به دنیا

 

به خودش میاد می بینه،افتاده تو قعر دریا

 

کسی از ما نمی پرسه،دنیا اومدن به زوره

 

یکی سالمه ،یکی نه،یکی افلیج، یکی کوره

 

به خودش میاد یه وقت که،واسه برگشت خیلی دیره

 

می کنه جون روزی صد بار،روزی صد دفعه می میره

 

من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست


بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست

من كه ميدانم اجل نا خوانده و بيداد گر



سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست



پس چرا عاشق نباشم

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 8:58 توسط تنهاترين آدم دنيا |


 

وقتی از پنجره کوچه صدایم کردی 

 کفشـــــــی ازدربه دری نیز به پایــــــم کردی

من سرم گرم خودم بود که با حیله عشق آمدی

بی سبب از خویش جدایم کردی

سخن از همدلی و  همسفری بود که باز

در پس وسوسه ای گنــــگ رهایم کردی

به جز از خویش بریدن به جز از دلتنگی  

بگو  ای عشق  بگـــــــو تا چه برایم کردی

می روی مسئله ای نیست ولی حیف نبود

 پشت این کوچه بن بست رهایم کردی

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 9:42 توسط تنهاترين آدم دنيا |


 

به نام خدایی که گوهر محبت را در صفحه قلب ها جای داد

حقیقتش این بار که برایت مینویسم نه شب است نه سکوت فقط عاشقی است . پس مینویسم عشق من سلام ٬ نمی دانم چرا بعضی ها تصور می کنند همیشه نامه را باید برای آنهایی که دورند نوشت ؟ بر خلاف من که اغلب با خود می گویم آنهایی که به بهانه نزدیکی نزدیکترند احتمال دوریشان بیشتر است پس نامه را باید اول برای آنها نوشت حتی اگر میلشان باشد جور دیگری پاسخ دهند یا شاید معتقد باشند  ( این که جوابی ننویسند ٬ جوابی است ) این که روزها نیستی مثل ماه ٬ تمرینی است برای شمردن بهانه و نوشتن ترانه . دیدم کسی جایی برای کسی نوشته بود : هر ستاره شبی است که از تو دورم ٬ آسمان چه پر ستاره است . دلم میخواد یه جوری زندگی کنم که آدما بهش میگن عجیب !    فقط به تو سلام کنم ٬ فقط با تو حرف بزنم ٬ فقط واسه تو دعا کنم ٬ فقط تو چیز یادم بدی ٬ دستم فقط تو دست تو باشه ٬ به جاش تو هم فقط مال من باشی . میدونم این دلیل واسه آدم های اینجا قانع کننده نیست که ما بگیم چون اینجا همه باهامون حرف میزنن بعدش هم به هم حسودیشون میشه ٬ میریم یه جای دور ٬ عزیزم ما محکومیم به تحمل آدم هایی که زندگیمونو چه بخوایم ٬ چه نخوایم می سازن ٬ اما من میگم بیا بریم یه جا که هیچ کس نباشه که حتی اسمتو یاد بگیره چه برسه به این که صدات کنه ! عزیزم زندگی من بخوای ٬ نخوای مال توئه  ...  آخه تا عاشقت شدم شاعری کردی خودت نوشتی ٬ بازم واسم بنویس ٬ غزلت آرومم میکنه ٬ شعر نوت تازم میکنه ٬ نگاهتم که دیگه هیچ چی باهاش زندگی میکنم خلاصه که حسابی رو اسم همه خط کشیدی ٬ رو تموم شماره های جدول دلم ٬ عمودی ٬ افقی اون حرفای عاشقانت  ٬ به خدا همش تویی آخه من از دست تو چیکار کنم ؟ قول میدم اگه اونی که میخوای نیستم یادم بدی زود یاد میگیرم همونی میشم که میخوای مثل رعد و برق ٬ البته بستگی به چشمای تو داره ٬ اینجوری خوبه ؟  ...  گاهی دلم میخواد بدونی حال من چه جوریه ٬ اما بدان که من همیشه حال تورو  میدونم اغلب دلم برات تنگ میشه هر لحظه یک بار تنفست میکنم جای تعجب نیست آره یک دیوانه داره باهات حرف میزنه  خودت قضاوت کن که اون اول دیوونه نبود و حالا خوشحاله که تو دیوونش کردی .     ای خود حقیقتای سوال همه جوابها ٬ دوست دارم همیشه و هر لحظه کنارم باشی که هیچ وقت احساس دل تنگی نکنم . راستی چه حکمتی است که من بیشتر غروب ها دلم برای تو تنگ می شود ؟ ! نه   نه  فکر نکنی  که خورشیدی  ٬ نه عزیزم خورشید شبها می رود و گل های آفتاب گردان را به حال خود می گذارد  و اما جالب  است که تو مهتاب هم نیستی  که روزها بروی در حقیقت تو هیچ وقت نمیروی که قرار باشد بیایی . عجیب دوستت دارم  ٬ ساده نوشتم ٬ ولی ساده دوستم نداشته باش ٬ من به همین دوست داشتن تو  راضی ام تو هم  به همین راضی باش من چیزی جز این نمی خوام . بگذار همین جور مثل برفی که از کوه سرازیر شده  و مسیر آسمان رو طی میکنه  و دباره به دریا باز می گرده  دوستت داشته باشم . نازنینم ٬ حالا که دارم با تو درد دل میکنم بهتر است که بگویم عکس نازتو گذاشتم کنارم دارم باهاش درد دل میکنم . گاهی عکستو نوازش میکنم ٬ گاهی میزارمش روی قلبم ٬ یه وقت هم برات شعر میخونم ٬ فال میگیرم ٬ بی پرده واست بگم ٬ با عکست زندگی میکنم  میدونی عزیزم من واسه تو نامه مینویسم راستش دوریت بد جوری دیوونم کرده ٬ هیچ وقت دوست نداشتم  که واسه کسی چیزی بخونم یا بنویسم ٬ فرقی نمیکنه چه شعر عاشقونه چه یه متن پاییزی ٬ این بارم  برات اعتراف میکنم من عاشق اون لحظه هام که واست شعر و نامه بخونم ٬ واسه اون وقتایی که دور از چشم های دنیای پر هیاهوی اینجا تا آخرش قشنگ نگام میکنی . !        جوری که دلم میخواد بالاخره که این جوری بگم سایه لطفت افتاده رو تموم زندگیم ٬ جرقه یک نگاهتو با هزار تا دنیا عوض نمی کنم  چند لحظه ناقابل خودتو بزار جای من ببین من چی میکشم ؟ آرزومه که تو مسابقه سرنوشت مدال اول خوشبختی رو بندازم دور گردنت ٬ اون دیگه آخر دنیا میشه  اون روز چی میکنی ؟    حالا یکم صبر کن ٬ خیلی مونده ٬ تحمل کن . کم کم امتحانا یکی  یکی  تموم میشه و افتخارش واست می مونه و لذت زحمات همیشگی ات ٬ کاش یه معجزه ای بشه ٬ چه میدونم مثلا یه پیغامی از آسمون واست بیاد  یکی بگه به تو که من چقدر دوست دارم ٬ این آخری اگه بشه دیگه هیچی نمیخوام . من دری که با کلید آن تو را شناختم هیچ وقت نخواهم بست . من مدت هاست که هر چه میگذرد بی دلیل بیشتر دوستت دارم اما این بار  نه مثل مجنون  ٬ نه مثل لیلی ٬ نه مثل فرهاد  و نه مثل شیرین  فقط مثل خودم  تا هر وقت که بخواهی دوستت دارم . راستی  نمی دانم چرا اینها را برایت نوشتم ٬ شاید دل تنگی های چند ماهه ام ته نشین شده  و کار دست سیاهی های لینکم  داده خوب میدانم به روزگار نمی شود خرد گرفت اما به عشق چرا ٬ گیریم که روزگار توانایی دو رنگه داشتن ما را داشته است تکلیف دل هایمان چه میشود ؟ نگذار تسلیم معادله دل و دیده شویم  ٬ نگذار برای گفتن دوستت دارم امروز که نشد باشد برای فردا را بیاوریم . یک نتیجه شبانگاهی به من آموخت : اگر کسی ٬ فکری ٬ دلی یا حتی شماره ای بخواهد مشغول کسی باشد شب و روز  و ماه  و  خورشید  نمی شناسد و اگر کسی دلتنگ دیگری باشد  آمدن  و دیدنش اندک لرزشی در نقطه ای از دل عاشقش  می اندازد . و  من هم در اخر از سهراب سپهری نیم اجازه ای گرفته  و مینویسم  :  تا تو هستی زندگی باید کرد   ٬

                                کسی که نبودن تو حتی در تخیلش هم نمی گنجد . 

 راستی  خیلی کتابی صحبت کردیم من میخوام برات یه متن عاشقونه هم بنویسم پس گوش کن :

مرا دریاب   ...  !   

چگونه  رهایی یابم از موج پر تلاطم چشمانت

که دریای  مواج چشمانت مرا در خود بلعید

چگونه از تیری که از کمان ابروانت رها میشود در امان باشم

که مرا در حصار عشقت گرفتار کرد

چگونه غم این دل شیدا را با تو باز گویم

در حالی که تو استاد مجنون  بوده ای  و  رهبر فرهاد

چگونه مثنوی بلند نگاهت را بسرایم

بطوری که نوای زندگی را با دلی آکنده از عشق می سرایی

که تو بهترین نوازنده نوای عشق هستی  بهترینم

چگونه انوار پرتو های قلبت را به جان بخرم

که خورشید اعظم از پرتو های روشنایی تو خجل است

چگونه عشقم را به تو ابراز کنم

که تو عشق را تا مرز جنون طی کرده ای

چگونه  ........؟

چگونه .........؟

چگونه .........؟

پس مرا دریاب  ......!!!

فراموش نکرده ام وقت رفتنت را وقتی کسی جز تو مرا ندید و من هم کسی را جز تو ندیدم 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 10:51 توسط تنهاترين آدم دنيا |


 

توی مرداب نگاهت یه نفر داره میمیره

دست و پا میزنه اما واسه موندن خیلی دیره

 یکی اینجا روبرومه که خراب آرزوشه

 یه مسافر غریبس که با مردم نمیجوشه

یکی که بخاطر تو با یه دنیا در میوفته

حتی واسه بی وفائیت شعر عاشقونه گفته

روبروم نشسته بی تو زل زده تو چشمای من

میگه با سرخی آواز تلخی سکوت و بشکن

اون منم همون که عشقت مثه ایینه روبروشه

 اون منم همون غریبه که با هیچکس نمیجوشه

یکی که فروغ چشماش از همون مرداب خیسه

خط به خط گلایه هاشو میخونه نمی نویسه

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 11:42 توسط تنهاترين آدم دنيا |


 

نیمه شب آواره و بی حس و حال
                         پرسه ای آغاز کردیم در خیال
                                               دل به یاد آورد ایام وصال
                                                         از جدایی یک دو سالی می گذشت
            یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
                                             دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را

 

همچو رازی مبهم و سر بسته بود
                         چون من از تکرار او هم خسته بود
آمدو هم آشیان شد با من او
                                                  همنشین و هم زبان شد با من او
                                                              خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او

 

دامنش شد خوابگاه خستگی
                                این چنین آغاز شد دلبستگی............

 

مسته او بودم ز دنیا بی خبر
                   دم به دم این عشق میشد بیشتر
                                                      آمدو در خلوتم دم ساز شد
         گفتگو ها بین ما آغاز شد

 

گفتمش در عشق پا بر جاست دل
                          گر گشایی چشم دل زیباست دل
                                                     دل ز عشق روی تو حیران شده
                                                                                   در پی عشق تو سر گردان شده

 

گفت...
         گفت در عشقت وفادارم بدان
                                 من تورا بس دوست می دارم بدان
                                                                    شوق وصلت را به سر دارم بدان

گفتمش عشقت به دل افسون شده
                    دل ز جادوی رخت افسون شده
                                             جز تو هر یاری به دل مدفون شده
                                                                                عالم از زیباییت مجنون شده

 

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
              طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
                                      در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او بر این دل جا نبود
                                   دیده جز بر روی او بینا نبود

روزگار...
        روزگار اما با ما وفا نداشت
                       طاقت خوشبختی مارا نداشت
                                                 پیش پای ما سنگی گذاشت
                                                                         بیگمان از مرگ ما پروا نداشت

 

یار ما بر سر پیمان خود محکم نبود
                                   سهم من جز عشق ماتم نبود
                        با منه ساده پیمان ساده بست
                                                            ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بیخبر پیمان یاری رو گسست
                                    این خبر ناگه پشتم را شکست

 

بخت بد بین وصل او قسمت نشد
                                     آن طلا حاصل به این قیمت نشد....

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 11:40 توسط تنهاترين آدم دنيا |


بیسبیس

خدای من

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 9:19 توسط تنهاترين آدم دنيا |


 

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

 

((باید فراموشت کنم ))

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388 19:22 توسط تنهاترين آدم دنيا |


X

سلام دوستان عزیز به وبلاگ من خوش آمدید نظر یادتون نره ممنون از اینکه اومدید
انتظار خیلی قشنگه توی چشمای زمونه
واسه اون کسی که قدر انتظارو خوب می دونه
نمی خوام عاشق بمونی نمی خوام از عشق بخونی
واسه این دل پر از غم که دلت رو می سوزونه
حرف پروانه شدن نیست به خدا غمام زیادن


Home
Email
.:Bahar 20:.

Archives

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387




Links

تولدت مبارك عشق من
شاخه نرگسي براي من
رد پای عشق
پسر عاشق
شب كوير
كوچه درد دلها
خوب بد زشت
جمشيد
(`' ۩ ღ♥ღ عاشق پیشه ღ♥ღ ۩ '´)*
عكسباران
عشاق
علاقه شدید قلبی
رکسینا خانومی و روژین
صدای تنها
قالب های فوق جدید


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


بامعرفتها :